خرید بک لینک

درباره سایت

مرد تنها سر دو راهی !

امکانات وب

-->-->-->

-->-->-->

Ùx83د Ùx85Ùx88سÙx8aÙx82Ùx8a براÙx8a Ùx88بÙx84اگ

01_Ehsase_Aramesh.mp3 - 6.2 MB

برچسب: نویسنده: پوریا تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1391 ساعت: 0:34

چرا یه کودک باید توی خیابون توی اون هوای سرد یخ بندونی اورگ بزنه  پول جمع کنه

چرا ؟؟                             

چرا یه کودک فلسطینی توی این سن به شهادت برسه تو جنایت های آدم بزرگ ها کشته بشه

واقعا چرا؟؟

انسانیت !! واقعا کو این انسانیتی که ما آدم های از خود رازی ازش حرف میزمنیم

پس این سازمان های یونسکو همایت از کودکان کجان؟؟

چرا باید این توری باشه ؟؟

 یعنی ما آدمها انقدر سنگ دلیم؟؟

چرا ؟؟

برچسب: نویسنده: پوریا تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1391 ساعت: 0:25

شانس

یه چیزی که بعضی وقط ها هست بعضی موقعه هام نیست

من آدم بد شانسی نیستم ولی

اون موقعی که باید شانس میداشتم نداشتم

یه آتیش سوزی بود

آتیش سوزی واقعی وحشتناک

یه آپارتمان تو مشهد

معمولا آتش سوزی ها رو به هلال احمر نمیگن

ولی اونقدر آتیش بزرگ بود

منو چند تا از بچه ها هم اعزام شدیم

وقتی رسیدیم

حدود ۱۰ یا ۱۵ تا ماشین آتش نشانی بودن

تقریبا همه ی ماشین های آتش نشانی اومده بودن

یه ساختمون ۱۸ طبقه

که از طبقه ۷ تا ۱۵ آتیش گرفته بود

دو سه نفر خودشون رو پرت کرده بودن

پایین رو تشک جات

ولی بقیه تو ساختمون گیر کرده بودن

ساعت ۱۱ شب

۸۰۰ یا ۷۰۰ نفر تماشا چی وایساده بودن که هشون تو دست پابودن

آتش نشان هام جونشون رو میگرفتن کف دستشون میرفتن توی آتیش

واقعا شجاعت می خواد

برچسب: نویسنده: پوریا تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1391 ساعت: 1:04

احسان خواجه امیری  آلبوم:عاشقانه هابرای دانلود اینجا کلیک کنید

برچسب: نویسنده: پوریا تاريخ: چهارشنبه 4 بهمن 1391 ساعت: 19:01

          

        برای دانلود آهنگ اینجا کلیک کنید

برچسب: نویسنده: پوریا تاريخ: چهارشنبه 4 بهمن 1391 ساعت: 18:16

توی آمبولانس بودم داشتیم میرفتیم سر یه حادثه وقتی رسیدیم دیم یه پژو چپ کرده

سری پیاده شدیم سه نفر بودیم توی اون ماشین هم سه نفر بودن

با قیچی آهن بر درو کندم یه دختر بچه زیبا غرق در اشک بود

کشیدمش بیرون

بقیه بچه ها سر گرم نجات پدر مادرش بودن

دختر بچه زیبا کوچولو سالم بود ولی همین طوری اشک می ریخت

ولی اصلا صداش در نمیومد

با دسمال اشکاشو پاک کردم

بعدم دستمو گذاشتم رو سرش نوازشش کردم

زیر لبم میگفتم اگه پدر مادر این بچه بمیرن

این فرشته چی میشه

چی به سرش میاد

چطوری می خواد بدون پدر مادر زندگی کنه

یواش یواش داش اشکه خودمم در میومد

با این که از اینجور ماموریتا زیاد رفته بودم ولی این یکی خیلی فرق داشت

بعد از ۲۰ دقیقه مادر پدر اون بچه رو آوردن بیرون

قلبم داشت وای میستاد

وقتی اون کوچولو مادرشو دید مثل یه بمبی منفجر شد

فرمانده م گفت زندن

وقتی اون بچه شنید لبخند زد ساکت شد

ولی اشکش همین طوری می ریخت

پدر مادرشو بردن بیمارستان

منم با اون کوچولو که تو بقلم بود مثل یه گلی که با چسب میبندیش تا نشکنه ساقش

به من چسبیده بود

ولی گریه نمی کرد

تو راه که داشتیم بر می گشتیم اسمشو پرسیدم

اسمش آرزو بود

بعد هم رسیدیم بیمارستان اون ماموریت هم تموم شد

حالا آرزو هفته ای یه بار میاد منو میبینه

امیدوارم از این خاطره خشتون اومده باشه.

برچسب: نویسنده: پوریا تاريخ: چهارشنبه 4 بهمن 1391 ساعت: 0:52

بار آخر ، من ورق را با دلم بُر میزنم !

بار دیگر حکم کن ، اما نه بی دل !

با دلت ، دل حکم کن !

حکمِ دل :

هر که دل دارد بیندازد وسط ، تا ما دلهایمان را رو کنیم ...

... ... دل که رویِ دل بیفتد ، عشق حاکم میشود ... پس به حکمِ عشق ، بازی میکنیم .

این دلِ من !

رو بکن حالا دلت را !

دل نداری ؟!

بُر بزن اندیشه ات را ...

حکم لازم ، دل سپردن ، دل گرفتن ، هر دو لازم

برچسب: نویسنده: پوریا تاريخ: چهارشنبه 4 بهمن 1391 ساعت: 0:33

صفحه بندی